من تنها نیستم , اشکهایم را دارم , اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاریست
من تنها نیستم , لحظه ها را دارم , لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند
من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود
چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم
هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من , چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم
ولی من باز چشم براهم ...
چشم به راهم تا آرامش را به قلبم هدیه کنی مهربان من
وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست
ترس بیهوده ندارم ،
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست
باز هم شب شد و گشتم بی تاب...
باز هم کوچه و اشک و مهتاب...
باز صبر تا وقت سحر با شب تاب...
خوش به حالت « اشک» جاری می شوی
در پی راهی نمی گردی....... چرا. ؟؟؟
گر که مقصودی نداری، از چه راهی می شوی .؟؟؟
اشک خاموش ماند، چیزی نگفت
چشم من هم تا که گیرد پاسخی، دیری نخفت
بهر اشک خود کشیدم انتظار
ناگهان افتاد چشمم لحظه ای بر عکس یار
دیده تر شد، اشک لغزید و به مژگانها رسید
گفت:« زینجا می روم، چونکه چشمت ناز چشمانش ندید »
بعد هم بر گونه ام جاری شد و ردی کشید
گفت:« گونه او سرخ بود، از شرم تو رنگش پرید
لیک کس بر گونه های تو چنین رنگی ندید »
همچنان لغزید و بر لبها رسید
این چنین گفت و سپس شد ناپدید:
« بر لبت هم نیست جایم، می چکم بر عکس او...
چونکه این هم زان پری رو، یک گل بوسه نچید »
مقصدم مقصود داشت ای ناجی از خود رها
« در پی راهی نمی گردی ....... چرا.؟؟؟ »
و من منتظر...
تا ببینم دست خدا از استین چه کس بیرون می ابد.
رویای بهاری من در پاییز جان گرفت
برگ ریزان پاییز را تو به خاطر بسپار
و آن روزهای انتظار را من
امروز که انتظار بهانه ای زیباست برای من
با یادت زندگی میکنم در هر نفس
زندگی من با یاد تو نیز زیباست
من از پایان این عشق نمی هراسم
یقین دارم که عشق مرا پایانی نخواهد بود حتی با بودنت
می مانم تا روزی از قصه هایم بیرون بیایی
من با تو آواز آشنایی سر خواهم داد
تو شاهزاده قصه های منی..
مرا در سایه درختان بید پنهان سازید
در دل شب سیاه
تا مرا به خانه نرسانند
مرا هیچ جا نرسانند
بگذارید بمانم
اینجا عشق من روزی انتظارم را میکشید
اینجا همان جایی است که او مرا فریاد زد. و من اورا ..
و صدا درهم پیچید و هیچ کس هیچ نشنید
او حتما میآید و مرا با خود میبرد
او مرا دیربازی است میخواند
می مانم تا او بیاید............
و میخوانم ... زمزمه کنان ...داستان عشق را
رفتی
تو به دریا پیوستی و من در برکه ای خشک
انتظار باران میکشم
کاش میدیدی
کاش میشنیدی
که من بی تو غریبم در این سرزمین
دیگر توان آرزویم نیست
و دیگر رویایی نیست
میروم....
جایی که دیگر دریا نباشد.
تو نباشی...
و هیچ کس نباشد.
و هیچ کس نباشد.
این بار باد میوزد
و دیگرنه عطری مانده که تو را به یاد من آرد
نه صدای وسوسه ای
و نه هیچ
من از هیچ زاده شدم امروز....
به پهنای عشق باور دارم آنرا که سالها در کنار قاب عکسش میهمان بودم
و او میهمان دیوار سکوت مهدیه
اینک صدای گامهایش بلندتر به گوش میرسد
بی تردید.....................بی مهابا
مرا به آغوش خویش فرا میخواند
و باز هم گرمای عشق این بار تا ابد
مرا در هم می آمیزد.
و جنگل بکر آزوهایم شکوفه خواهد کرد
مهدیه به حتم روزی در سکوت پرواز خواهد کرد.
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...
و تنها عشق مرا رها مي کند ...
و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ...
پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛
بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم ....
مرا به طلوعي ديگر برسان