دست نوشته های تنهایی هایم

سه جمله
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
 

این

سه تا جمله را یک جا خواندم به نظرم جالب اومد:

  1. اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي .
  2.  لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ .
  3.   آغاز کسي باش که پايان تو باشد .

 
 
مرد
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
 

اینقدر این روزا فکرم مشغول شده که یادم رفت که بقیه شعر فال فروشم رو کجا گذاشتم. دیگه هم یادم نمیاد که چی نوشته بودم. یک روز کاملش میکنم

من چقدر ایستادم. مقاومت کردم. گفتم  نمیخوام.. اما مثل اینکه نمیشه . دیگه بیشتر از این نمیشه جنگید. مامانم هم حق داره بنده خدا دلش میخواد دخترشو تو لباس عروس ببینه.اما من هیچ وقت خوشم نمیاد.صبح قبول کردم که آخر هفته بیان اما ....اما  دیشب داشتم کنار خیابان قدم میزدم . تو فکر خودم بودم یهو با صدای بوق ماشین که کنار پام ایستاده بود به خودم اومدم... نفهمیدم چی گفت ... نخواستم هم بدونم . اما برق حلقه ای که تو دستش بود چشممو گرفت.. " خانومش میدونه که او ن الان کجاست؟". " حتما خانومش الان کنار میز نهارخوری منتظرشه" " نکنه امشب سالگرد ازدواجش باشه" و .... مرد اینه،،، این...... مامان ببین راست میگم:  " من به هیچ چیز مردان اعتماد ندارم جز یکپارچگیشان در نامردی".

خشک و تر ،،، دیگه مجبوریم با هم بسوزیم .... کاشکی اون روزا برمیگشت.


 
 
فال فروش
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٤
 

چه ماه سرد و تاری بود

عجب دنیای بی شرم و حیایی بود

زمستان بود و برف ..... نالان بودم و گریان

زمین یخ بسته بود از سوز سرما

آتش بود و هیزم... سخت چوب می شد مهیا کرد

زمین پوشیده بود از برف ... دلها مانده در سینه

همه سر در گریبان... دستها در جیب ... کلاه و شال و بارانی

نشسته کنج خلوت کودکی .. لرزان و گریان

داد میزد توی سرما ً فال دارم ۱۰۰ تومان  ً

کفشهایش پاره بود از بس که ره پیموده بود

رنگ برصورت نداشت

نان خشکی بی پنیر تکه سیبی صبح مانده

برق در چشمان کودک بود

قلب ها یخ بسته بود

کودک اما همچنان امید داشت.

......

ادامه را فردا مینویسم.