دست نوشته های تنهایی هایم

گريز
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
 

چه گریزیست ز من؟                      چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن                        در شبی این همه تاریک پناه؟

مرمرین پله آن غرفه عاج                 ای دریغا که ز ما بس دور است.

لحظه ها را دریاب                          چشم فردا کور است

نه چراغی است در آن پایان             هر چه از دور نمایان است

شاید آن نقطه نورانی                     چشم گرگان بیابان است.

 

گر بهم آویزیم.........

      ما دو سرگشته تنها چون موج ....

           به پناهی که تو میجویی خواهیم رسید..

                اندر آن لحظه جادویی موج.....................


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
 

چگونه با بغض سالها در گلو مانده ام فریاد بزنم ~~

تو که ميدانستي ، قلب تو نبض من است و نگاه من از دريچه چشمان گیرای تو ميگذرد و آواي نالانم با صدايت رنگ ميگيرد ..... تو که میدانستی احساس بودنم از وجود نازنینت برميايد و با هر تپش ثانيه ها ،هر روز و هر روز تو را عميق تر ميخوانم ، پس چرا هنگام رفتن نگفتي که من هم چشمانم را ببندم .... چرا؟

خدایا تو هم میدانی که سخت است در انتظار کسی بودن در حالی که او دیگر هیچ وقت به فکر آمدن نیست...

خوب مبدانم در آن زمستان ... گذشتند پرندگان مهاجر و به سوي درياي بي کران به پرواز در آمدند و اينک من و اين دل کوچکم غصه دار .... محکوم شدیم که در انتظار پرندگان مهاجر ديگري باشیم شاید ... شاید  بار دیگر بتوانیم با يکديگر آشيانه اي براي زندگي بسازيم.. آشیانه ای بی پرنده مهاجر غزیزم در کنار آنان که بوی او به همراه آوزدند......