دست نوشته های تنهایی هایم

خدايا
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧
 

خدایا سلام

خدایا نمیدونم چرا هنوز پس از گذشت سالها ته دلم امیدوارم که اونی که همیشه دوستش داشتم رو پیشم برمیگردونی......

بهم نخندی هاااااا... فقط اونو دوست دارم...اصلا هیچ کی دیگه به دلم نمیشینه .. به دل کسی هم نمیشینم آخه.

آخه خدایا من که کسی رو جز تو ندارم... اگه از تو نخوام پس از کی بخوام.. خدایا پیش مامانم نگو..من.... من از زندگی خستم...

حوصله ندارم دیگه با سرنوشتم بجنگم..میدونم شکست میخورم آخه.

اصلا راستشو بگم. دیگه حوصله ندارم محبت کنم...

از پنجره که نگاه میکنم...... دلم هری میریزه انگار که گمشده ام همین نزدیکی هاست آره ؟؟؟؟

فقط اونو میخوام. دلم بهونشو میگیره .... اصلا میدونی چیه اینبار اینقدر دعا میخونم که دیگه خودت بگی ؛ مهدیه بسه... بعد رو کنی به فرشته هات و بگی : یارو رو به این بدید بره دیگه.... آخ جون اینجوری چقدر خوب میشه.مگه نه ؟؟؟


 
 
روزی که رفت
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧
 

روزی که رفت . برای آمدنش دعا کردم.

نگاهم کرد برای باز دیدنش دعا کردم. حتی نگفتم خدانگهدار... اشکم نگذاشت تصویر واضحی از او به یاد داشته باشم...

امروز که دیگر رمقی برایم نمانده است هنوز چشم به راهش هستم. می آید ... می آید...

دیگر آینه اتاق هم با دیدنم خوشحال نمیشود...پیر شدم؟؟؟

دیگر از عشق متنفرم

از رنگ متنفرم

از تنفر متنفرم

اما هنوز عاشق یادش هستم .. هنوز دوستش دارم

خدایا قلبم را از احساسش خالی مکن. نمیخواهم بوی کسی جز او را بگیرد...


 
 
او مي آيد
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٦
 

ميدانم روزي خواهد آمد و من براي هميشه خيال لحظه هاي با او بودن و اهدا غرور و تنهايي را قاب خواهم گرفت ، شايد بار ديگر بتوانم براي سايه ام دليل تنهاييم را بهانه اي ديگر بياورم و ترديد سکوتم را گونه اي ديگر معنا کنم.يقين دارم که با امدنش ديگر ستاره ام در اسمان تنها نخواهد بود، مرا هجوم اقبال بار ديگر در بر خواهد گرفت و من نيز چنان خورشيد پر از حرارت خواهم شد.

قلمي خسته و يک عالم حرفهاي اشناي دور.... و بار ديگر گزينش کلمات براي بيان احساسي پر شور... نبود که ببيند و نبوده بود که باز امشب چنان هر شب قشنگترين لحظات را با او به سر برده ام. ميدانم روزي خواهد امد و اين بار قشنگترين لحظات را چنان روزهاي در ياد او بودن، در کنارش سر خواهم کرد. من امروز حضورش را در تارهاي ابريشمي معنا ميکنم و فردا و فرداها.....

حتي در آن زمان که فقر اندک اندک از انديشه و عشق آکنده ميشد و وهم حضورش از معناي غزلهاي شبانه ام، من خواسته هايم و داشته هايم را با او تقسيم کردم و اما اينک... سوگند خواهم خورد که براي هميشه رنگ سبزينه وصال را از ياد نبرم، اگر وصالي در کار باشد.

او مي آيد و با آمدنش مرا به مهماني خورشيد خواهد برد و ذوب شدن در حرارت عشق،روزي من و او ما خواهيم شد و بي پروا به سوي کمال پرواز خواهيم کرد.امروز اگر تبسمش روياي محالم بود فردا فراغش محال خواهد شد. چه بي تابم.... چه بي تابم..... همانند نفس ميخواهمش اينک. خوب ميدانم که او مشتاق تر از من است براي رسيدن هر روز.

اگر بيايد برايش هر شب، غزلهاي تنهاييم را زمزمه خواهم نمود:

"اگر امشب ز بيتابي نخوابي           دلم تا صبح در چنگال غمهاست

بخواب اي شبنم نيلوفر دل             دو چشمان تو رنگ موج درياست"

نه توهم نيست ، هر آينه که ميخواستم سوار بر اسب سفيد يا کلک عشق به سويم بيايد، همان زمان بود که ميخواستم براي هميشه روياهايم به پايان برسد و صبر لبريز شده ام به ته نشيند و اشتياق دوباره با هم بودن غوغاکند.

اما اينک.......... اينک نه کلک و نه اسب هيچ کدام را نميخواهم جز آنکه بيايد و مرا از بند اسارت زمان رها سازد و به سوي آزادي ابديت پرواز دهد.

انتظار جرم قشنگي بود ، نه... نه انکارش نميکنم. آن روز که در دادگاه عشق به جرم انتظار محکوم به اسارت در زمان شدم، خوب ميدانستم که منجي من او خواهد بود و به سويم باز خواهد گشت. امروز به او نياز دارم نه فردا..... فردا خيلي دير است. تمام آرزويم اين است که روزي در خانه ويرانه مرگ تمام بو ياو پراکنده باشد.و بغض سالها در حنجره مانده ام براي او آزاد گشته باشد، امشب طنين عطر ياس ، برايم حقيقت بازگشتش را تداعي ميکند. او مي آيد..........

 مهديه--- ۲۶ آذر

 

 


 
 
عشق ناکام
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧
 

روز آخر میرسد یارم فراموشم کند                   او چه راحت ترک آغوش ‌ترک دیدارم کند

من در این مدت همیشه یاد مهرش بوده ام      او چه سان مهر نگاهم را گذرگون رد کند

دیده ام تر شد ز دیدارش مرا تسکین دهید       یارب از هجران او این کلبه ویران میشود

از برای وصل او هر هفته کوشیدم ولی             عاقبت داغ فراغش قلب را مهمان کند

آن زمان با هر قدم نامش به شور میگفتمی      این زمان سست است پاهایم توانم اوبرید

خنده های دلربایش هر نظر آید به چشم          اخمهای دلنشینش کی ز یادم بگذرد

آن صدای مردوار و قامت رعنای او                    لیلی از او ساخت برایم گرچه مجنون بنگرد

هر نگاه دلبرش از پشت یک عالم حیا              سرخ میکرد گونه هایم قلب تندتر میتپید

کاش میشد عشوه میکرد برایش                   این خجالت عاقبت یار از کفم بیرون کند

من همه شور و وفا و شیطنت بودم ولی        از برای جلب او یک گوشه عزلت کی کند؟

هفته اخر رسید و هم چنان در سوز عشق     سوختم و دم برنیاوردم علاجم او کند

از خدا با التماس و زاری و راز و نیاز                وصل اوو خواهان شدم کی با خودش  چون کند؟

یار من در خانه است دوستان تسلایم دهید   من که رسوا گشته ام او را به من عادت دهید

مهدیه چیزی ندید از لحظه های زندگی         لیک وی را با غزلهایش سر و سامان دهید


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦
 

ما باید دل را جوری از عاطفه لبریز کنیم. که اگر روزی افتاد و شکست همه جا عطر گل یاس پراکنده شود.


 
 
سلام
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥
 

اینو دارم به خودم میگم:

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند             طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

شروع وبلاگمه . امیدوارم که اگر کسی به طور اتفاقی از اینجا رد شد، از شعرها و نثرام خسته نشه.