دست نوشته های تنهایی هایم

 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
 

  ¤¤از زبان خدا¤¤

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگرگم کرده اي اي دل کليداستجابت را
بيا يک لحظه با ما باش پيدا کردنش با من

بيفشان قطره اشکي که من هستم خريدارش
بياور قطره‌اي اخلاص دريا کردنش با من

اگر درها به رويت بسته شد دل برمکن باز‌آ
دراين خانه دق الباب کن وا کردنش با من

به من بگو حاجت خود را اجابت مي کنم آني
طلب کن آنچه مي خواهي مهيا کردنش با من

چوخوردي روزي امروز، ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامين فردا کردنش با من

بيا قبل وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بياورنيک و بد را جمع و منها کردنش با من

به قرآن آيه‌ي رحمت فراوان است اي انسان
بخوان اين آيه ها تفسير و معنا کردنش با من

اگر عمري گنه کردي مشو نوميد از رحمت
تو نام توبه را بنويس امضا کردنش با من

شاعر : ؟


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
 
هوای عشق تازه نیست تو رگهام....
 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 

چه ماند از من جز خاکستری که آبرویم سوخت

                و آنچه ماند جز سرافکندگی هیچ بر من نیافزود.

                          چه ماند جز آنکه نه خدا بلکه بندگانش دیگر یاد نخواهندم کرد

                                       تا ردای ناپاکی برکنم و آنروز روز مرگ من خواهد بود.


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 
َّبرای زیستن جامه ای یگانه و برای مردن کفن خاک بس بود مرا . اینک خیال تو چنان در برم می گیرد که برهنگی ام را جمله جامه های شهر پوشش نخواهند داد. َّ
 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩
 
از دوست خوبم ghomeishy

چهارشنبه 15/1/1386 - 22:25

اين بار عجيب ناخواسته تو آمده‌ای
باز تويی بر فراز اين پيکر بی‌جان
ايستاده‌ای بر تکه‌های اين قلب پاره پاره و رنگ می‌پاشی به اين دريچه بی‌روح
باز منم و عذاب باران
چشمان ديوانه‌ام باز سبزی پنجره‌ات را می‌جويد و تو داد می‌زنی «هی! خوابی؟»
ويرانم انگار...
فرو ريخته‌ام آنطور که باد صدايم را نشنيد
شکسته‌ام آنطور که هيچکس شکايت نکرد
مرگ طعم مرا چشيده است
و نقطه اوج زندگی‌ام در اندوه و مه محو شد
من تو را باخته‌ام، منتظرت نبودم اما...
چقدر ضعيفم وقتی خاطراتم مرا در بر می‌گيرند
حالا دوباره آهنگ‌ها برای تو می‌خوانند
و من به پرچم در اهتزاز تو لبخند می‌زنم
هراسی نيست...
يک بار ديگر نيز می‌بخشم
اين بار نیز تکه‌ای از خودم را
برايم لالايی بخوان، دلم خواب می‌خواهد
فقط در آغوش تو

 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

 تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم

 چون تو پاک هستي

مي توانم تو را خط خطي کنم

که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي

و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم


 
 
زندگی
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
 

َّ زندگی چیست خون دل خوردن        اولش رنج و آخرش مردن   َّ

خدایا !!!

محبت چه چشمه ای بود که من یک قطره ازآن نوشیدم و یک دریا گریستم .

   افسوس که آشنایی یک حادثه است و جدایی یک قانون .

      محبت کن! که این دنیا غم آباده ای است بنام زندگانی....

         انتظار چه سخت است و سخت تر از آن بی وفایی

            منتظرم به انتظار روزی که تو بیایی


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
 

اگر برای دیدنت لحظه شماری میکنم . برای ماندنت ثانیه را مرده میخواهم.

روزی به اصرار گفتم

؛باش تا من باشم؛

شمردم

مردم

مردم

روزهایی که بی تو سر کردم.