دست نوشته های تنهایی هایم

اگه ...
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
 

فرامرز گفت:«اگه یه روز غمش بیاد و دوباره منو مبتلا کنه. به دلم میگم کاری به کارش نداشته باشه . تا دردش بره تو تموم جونم بشینه و من دوباره بتونم مثل ایام قدیم براش آواز بخونم.»

من گفتم:« فرامرز... واقعا میشه واسه کسی که گوشش رو گرفته باز آواز خوند؟»

گفت:« اگه دلش رنگ اون دیاری باشه که توش دیگه هیچ وقت کسی رو تنها نذاره « آره» . آهنگ شبمون اونقدر قشنگ میشه که آواز من تو دلش صدا میکنه . اونوقت حتی اگه گوششو بگیره.دلش میشنوه و تا آخر عمر ناخواسته یار من میشه.»

گفتم :«ناخواسته؟»

گفت :« آره ... اما بعد اونقدر میخوادت که اون اسیر رویاهات میشه.امتحانش کن»

فرامرز !!!! امروز امتحانش کردم.اما من اسیر رویاهاش شدم.


 
 
امروز
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧
 

امروز برای من روز دیگری نیست...

امروز همان دیروز است که لباس فردا را به تن کرده...

امروز همان روزی است که هیچ گاه آرزوی آمدنش را نداشتم...

همان روزی که ناجوانمردانه شادی کودکانه ام را از من گرفت...

امروز همان روز مرگ آرزوهایم است...

امروز که آن که میخواستمش نخواست مرا

لااقل خدایا ...

امروز را از من بگیر!!!


 
 
-----
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦
 

مطمئن باش اگه بر هر دری کوبیدی و کسی در رو برویت باز نکرد

اگه در اوج افتخار طرد شدی

اگه دیگه کسی بهت توجه  نکرد

شاید جایی در پستوی این زندگی یکی پشت در انتظار تو رو میکشه

دری که شاید موقعی غیر منتظره کوبیده بشه

یادمون باشه هق هق تنهاییمونو فقط یکی میشنوه . اونم خداست

رازو نیازمونو یکی میبینه اونم خداست

یادمون باشه اشکمون از سر تنهایی واسه خدا عزیزه

اگه بهت پشت کردند

اگه انقدر به این و اون رو انداختی که دیگه برات مهم نیست که با کی داری حرف میزنی.

اگه دل ساده و پاکت دیگه مقدس نبود

شاید خدا هنوز تو گوشه دلت منتظرته. منتظره که برگردی و بگی

؛ خدایا امیدم به توست . ناامیدم نکن؛


 
 
او که شايد ديگر نباشد
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢
 

نمیدانم تو که از اعماق وجودم دوستت میدارم.

تورا که دوستت میدارم نه آنگونه که دوست میدارم دیگران را.

به این خانه کوچک خاطرانم سر زدی؟

تورا که برایت سکوت کردم...

برایت التماس کردم ....

تورا که اولین بودی و آخرین خواهی بود.

تورا که از خدا با راز و نیاز میخواهمش....

نمیدانم

نمیدانم گناه نکرده ام را خواهی بخشید؟

خیانتی که به احساست کردم را فراموش خواهی کرد؟

فقط یکبار از من بخواه.........

فقط یکبار برگرد و .....


 
 
انتظار ....
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
 

...::...

خدایا تو هم میدونی که انتظار سخته. مگه نه؟

از ته قلبم یک چیز ازت میخوام یا اینکه لطف کنی و  کمکم کنی تا فراموش کنم.

 یا اینکه بازم لطف کنی و کمکم  کنی تا تکلیفم معلوم بشه

خدایا اعتراف میکنم این در به دری و بلاتکلیفی خیلی اذیتم میکنه. خیلی ....

 اشکای تنهاییم .

دعاها 

 نذرهام

خیلی چیزا...

راستی جوونی که میگن اینه؟

نمیخوامش خدا... بده به اونایی که نمیخوان روزشون شب شه.

بده به اونایی که دوسش دارن

خدایا من فقط تورو دارم .تنهام نذار.

.....::: کمکم کن :::.....


 
 
من و خدا
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
 

نمیدانم خدا آنروز زا بر یاد می آرد؟؟

همان روزی که چون شمعی حرر از ديدگانم ريخت

همان روزي كه بت در من شكست و تكه هايش قلب پاكم ، مسخ كرد....

و من اينگونه بي تاب و پر از نفرين و آه و سوز گشتم.

نميدانم خودم آنروز را بر ياد مي آرم ؟؟؟

كه از سوز جدايي سر به دامان خدا بنهادم و

او گفت ؛ اصبر يا بني آدم....

من از آن روز تا امروز . از امروز تا فردا

همه عجز و نياز و خواهشم از او

همه در پويشم او را .

همه در خواهشم اورا

چنان گشتم كه گويا يك شدم با او

و اين بود آنچه او مي خواست.

 مهديه.


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧
 

در تنهاييم، فقط اشك بي صدا ميچكد و نگاه خسته ام حيران به راه بي پايان

كسي كه ميگويند نقاب مه به رويم خواهد زد ، چگونه از پشت پنجره ترديد خواهد امد؟امروز باغ پاييز دلم ديگر براي او هواي شكفتنش نيست.

امروز انچنان با خويشتن خويش بيگانه گشتم كه ديگر سايه ام هم توان حركت ندارد.به چه روي خواهد آمد؟دل خسته من دير زماني است خسته از ترديد ، وامانده از اغازي بي پايان استهمه می آیند اما بعد چنان ميرود كه باز جاي پايشان برايم خاطره خواهد ماند..گر سايه نامردماني ها باز دل كوچك و ساده مرا تسخير كند و حريم مقدسش را به سخره گيرد .

 اگر دل مرا اين بار باز بشكنند .

براي ترحيم دل كوچكم چه كسي مهمان من خواهد شد.؟

نگذاريد آنكس كه ارزويم اوست ساده برود . آن كس كه ندا ميكند به سويش روم سالهاست در گذشته ام دنبالش ميگردم.

او ديگر نيست.......


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳
 

خدایا از صبح میخواستم بیام و بنویسم که دوست دارم .....

هر چی تو میخوای.....

میدونم که تو بیشتر از همه من رو درک میکنی


 
 
ترديد
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
 

هنوز زندگی ام پشت دیوار تردید است

نمیدانم اینک چه را بشمارم؟

ماندنت را یا دوباره هجران را؟

اگر ماندی جسم بی تاب مرا از لابه لای چرخهای ثانیه ها بیرون بکش

ثانیه هایی که ندانستی و نخواهی دانست که هر تپش آن بر من یک سال گذشت

واگر رفتی تورا به آنان میسپارم که مقصودشان تو بودی 

آنان که واژه واژه عشق !!! را برایت تکرار کردند

آنان که بار دیگر عشق من را از من خواهند گرفت و باز صبوری

تردید ندارم.

اگر دوستم داری این بار بمان  ...........


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸
 

...................................................................................

(یک خط سکوت تقدیم به دل بی تابم)

توي اينجام با اينكه مي دونم هيچوقت اينارو نمي خوني

با ترس حرف مي زنم.... 

ببين چقد ترسوم كردي؟!