دست نوشته های تنهایی هایم

دوری
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٩
 

.

دوري از يار تاوان سنگيني است

 براي جرمي به نام عشق

 دست روزگار عاشقمان كرد

و جاده را فاصله بين دو جسم ، نه روح

كه روحمان يكي است بر پستي اين عالم خاكي ،

 و لعنت  بر دل من كه طاقت دوريت را ندارد


 
 
---
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥
 

.

من تمام احساسم را به تو ... در قلبم

تمام دردم را ... در سختی نفسهایم

میکشم . ولی همچنان می بارم

امروز که درد دیگر واژه غریبی نیست

مرا مرگ در آغوش میکشد

من از مرگ نمی ترسم ...

مرا حس دوباره زندگی آرزوست

های مردم ..

امروز آرزویم دیدار دوباره یار سفر کرده ام است

نمیخواهم روزهای مانده به سفرم را بشمارم تا شاید

یکبار

یا هیچ وقت

دیگر نبینم..

و من همچنان سرشار از امید...........


 
 
خدا
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 

----

خدایا حتی در آخرین لحظه جان دادن...

چه دور از تو و چه نزدیک

امیدم به توست.

میدانم که تو بنده ات را در دریای غم رها نخواهی کرد


 
 
آرزو
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۱
 

.

آرزویم اینست : نرود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد

 نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 و به اندازه هر روز ... هر لحظه تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 و تو را دوست بدارد

به همان اندازه که دلت می خواهد ...

نمیدونم این نثر از کیه؟ اما خیلی قشنگه. اینو تقدیم میکنم به همه اون کسانی که دوستشون دارم.. . همه اونایی که هم دردم شدن. 


 
 
----
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

...

وقتي از سوزش درد ، با يك قرص آرام بخش شب تا صبح  لا اقل راحت ميخوابي

وقتي صبح تا شب كار ميكني و براي خريد داروهات احتياج مالي پيدا نميكني

وقتي بخاطر اينكه معلوم نيست چند روز يا چند ماه ديگه زنده اي ، مجبور ميشي مهربون و خوب باشي

وقتي صبح كه از خواي پا ميشي از اينكه زنده اي خدا رو شكر ميكني

وقتي نمازها ، قران خواندن ها ، درست بودنهات همه مرتب و سر وقت ميشه و در نتيجه آدمي ميشي كه هر روز چند قدم به خدا نزديكتر ميشي

وقتي ياد ميگيري كه به هيچي و به هيچ كسي حتي خاطره عشقهاي از دست دادت كه يك روزي برات عزيز بودن وابستگي نداشته باشي....

وقتی از اینکه رنجوندنت ناراحت نمیشی جون میدونی این نیز بگذرد.

وقتی برای امدن پایان عمرت مجبور میشی ساعت دستت ببندی و اونوقت هر کی تو خیابون پرسید ساعت چند نمیگی نمیدونم.

و وقتی......

 وقتی درد میکشی و یاد روزهای سلامتیت و جست و خیزهات میافتی و میگی جوونی یادت بخیر...

اون وقته كه ميفهمي سرطان درد بدي نيست


 
 
جمعه شب - ساعت ۱۲ - بعد از جشن
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٥
 

.

نمیدانم تو که امروز در کنار دردهایم آرمیده ای

فردا به پیشم باز خواهی گشت با مرهمی از گلهای زرد و نارنجی محبت

و تکرار الفبای دوست داشتن را خواهم شنید

نمیدانم بر دردهایم خواهی گریست؟ و با اشکهایت زخمهای دیرینه ام را شست و شو خواهی داد؟

یا آنکه خسته و بی تحمل از کنارم خواهی گذشت و دیگر باز نخواهی گشت

برایم لحظه لحظه باتو بودن  اما از تو دور بودن چنان دردناک بود که خفتنم بی تابی بود....

نمیدانم بی من پای تنهای خویش را در آن باغ رنگارنگ پر خاطره خواهی گذاشت و به گلهای مریم گوشه باغ سرخواهی زد. و به یاد من بر گلبرگهای پژمرده شان مثل آن روزها ُ بوسه ای تقدیم خواهی داشت.

فردا بر مزارم سر بزن حتی اگر بی من تنها نبودی و به جای من فریاد بزن:

«شور عشقت در دلم تا جا گرفت              روح مجنون در دلم ماوا گرفت»


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
 

.

.

آيينه پرسيد كه چرا دير كرده است

نكند دل ديگري او را اسير كرده است...

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است

تنها دقايقي چند تأخير كرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شايد موعد قرار تغيير كرده است...

خنديد به سادگيم آيينه و گفت:

احساس پاك، تو را زنجير كرده است

 گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

 گفت خوابي، سال‌ها دير كرده است

 در آيينه به خود نگاه مي‌كنم ،

 آه! عشق تو عجيب مرا پير كرده است.

 راست گفت آيينه كه منتظر نباش

 او براي هميشه دير كرده است


 
 
وجود
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۸
 

...

نگاه خسته ام، بی آنکه دستی برای نوازشش باشد. به آسمان چشم دوخته است.

آسمانی که دیگر بارانی نیست.

اینک همه مردم از عشق فقیرترند از من.

کوچه های شهر چه مرگبار تاریکند.

و من تا ابد لمس تیغ برنده نامهربانان عشق ندبده را بر تن خویش احساس خواهم کرد

دیگر ندایی نیست که صدا کند: " مهدیه"

و مهدیه.....

چه لفظ غریبی است برای من.

من هویتم را در آخرین نفسهایم  از دست میدهم.

آخرین نفسهایم که اکنون در اخرین نوشته های تنهاییم جاری است.

کاش فقط یک بار میشد سکوت را شکست.


 
 
روز ديگر
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦
 

امروز چه روز قشنگی بود.

کارو .....کارو......... کار............

خوبیش به اینه که ادم فراموش میکنه که غصه داره.راستی دیگه غصه دارم؟

آدمها میان و میرن و ردپاشون برامون خاطره میمونه . اینو یک روزی یک دوست به من گفت.

جالبه ردپاها به مرور زمان فراموش میشن . فقط آدم وقتی یادش میافته یک حس غریبی تو دلش پیدا میشه. یک حس مثل حس پشیمونی

اما فرصت زیاده

آدمهای زیادی هستند که قراره در آینده سر راه زندگیمون قرار بگیرند . و یکیشون قراره واسه همیشه بشه صاحب دلهامون

چقدر خوبه که از الان تمرین کنیم برای دوست داشتنش.

برای نگه داشتنش

برای خوش بخت کردنش

برای....


 
 
عشق
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤
 

.

.

«عشق ورزيدن خطاست

 

 حاصلش ديوانگي ست

 

عشق ها بازيچه اند

 

عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند

 

عشق کو ؟!

 

عاشق کجاست ؟!

 

معشوق کيست؟»


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

.

.

پيکرم، فرياد زيبايي ....

در سکوتم نغمه خوان لبهاي تنهايي ....

ديدگانم خيره در روياي شوم سرزميني دور و رويايي ....

که نسيم رهگذر در گوش من مي گفت : آفتابش رنگ شاد ديگري دارد