دست نوشته های تنهایی هایم

 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠
 

 مرا در سایه درختان بید پنهان سازید

در دل شب سیاه

تا مرا به خانه نرسانند

         مرا هیچ جا نرسانند

بگذارید بمانم

اینجا عشق من روزی انتظارم را میکشید

اینجا همان جایی است که او مرا فریاد زد. و من اورا ..

                  و صدا درهم پیچید و هیچ کس هیچ نشنید

 او حتما میآید و مرا با خود میبرد

او مرا دیربازی است میخواند 

 می مانم تا او بیاید............

و میخوانم ... زمزمه کنان ...داستان عشق را


 
 
 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
 

رفتی

تو به دریا پیوستی و من در برکه ای خشک

انتظار باران میکشم 

کاش میدیدی 

کاش میشنیدی

که من بی تو غریبم در این سرزمین

دیگر توان آرزویم نیست

و دیگر رویایی نیست

میروم....

جایی که دیگر دریا نباشد.

تو نباشی...

و هیچ کس نباشد. 

 و هیچ کس نباشد.


 
 
--
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠
 

  این بار باد میوزد

و دیگرنه عطری مانده که تو را به یاد من آرد

نه صدای  وسوسه ای

و نه هیچ

من از هیچ زاده شدم امروز....

به پهنای عشق باور دارم آنرا که سالها در کنار قاب عکسش میهمان بودم

و او میهمان  دیوار سکوت مهدیه

اینک صدای گامهایش بلندتر به گوش میرسد

بی تردید.....................بی مهابا

مرا به آغوش خویش فرا میخواند

و باز هم گرمای عشق این بار  تا ابد

مرا در هم می آمیزد.

و جنگل بکر آزوهایم شکوفه خواهد کرد

مهدیه به حتم روزی  در سکوت پرواز خواهد کرد.