دست نوشته های تنهایی هایم

 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
 

باز هم شب شد و گشتم بی تاب...

باز هم کوچه و اشک و مهتاب...

باز صبر تا وقت سحر با شب تاب...

خوش به حالت « اشک» جاری می شوی

در پی راهی نمی گردی....... چرا. ؟؟؟

گر که مقصودی نداری، از چه راهی می شوی .؟؟؟

اشک خاموش ماند، چیزی نگفت

چشم من هم تا که گیرد پاسخی، دیری نخفت

 بهر اشک خود کشیدم انتظار

 ناگهان افتاد چشمم لحظه ای بر عکس یار

دیده تر شد، اشک لغزید و به مژگانها رسید

گفت:« زینجا می روم، چونکه چشمت ناز چشمانش ندید »

بعد هم بر گونه ام جاری شد و ردی کشید

 گفت:« گونه او سرخ بود، از شرم تو رنگش پرید

 لیک کس بر گونه های تو چنین رنگی ندید »

همچنان لغزید و بر لبها رسید

این چنین گفت و سپس شد ناپدید:

« بر لبت هم نیست جایم، می چکم بر عکس او...

چونکه این هم زان پری رو، یک گل بوسه نچید »

 مقصدم مقصود داشت ای ناجی از خود رها

« در پی راهی نمی گردی ....... چرا.؟؟؟ »