دست نوشته های تنهایی هایم

 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
 

چگونه با بغض سالها در گلو مانده ام فریاد بزنم ~~

تو که ميدانستي ، قلب تو نبض من است و نگاه من از دريچه چشمان گیرای تو ميگذرد و آواي نالانم با صدايت رنگ ميگيرد ..... تو که میدانستی احساس بودنم از وجود نازنینت برميايد و با هر تپش ثانيه ها ،هر روز و هر روز تو را عميق تر ميخوانم ، پس چرا هنگام رفتن نگفتي که من هم چشمانم را ببندم .... چرا؟

خدایا تو هم میدانی که سخت است در انتظار کسی بودن در حالی که او دیگر هیچ وقت به فکر آمدن نیست...

خوب مبدانم در آن زمستان ... گذشتند پرندگان مهاجر و به سوي درياي بي کران به پرواز در آمدند و اينک من و اين دل کوچکم غصه دار .... محکوم شدیم که در انتظار پرندگان مهاجر ديگري باشیم شاید ... شاید  بار دیگر بتوانیم با يکديگر آشيانه اي براي زندگي بسازيم.. آشیانه ای بی پرنده مهاجر غزیزم در کنار آنان که بوی او به همراه آوزدند......