دست نوشته های تنهایی هایم

 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٩
 
از دوست خوبم ghomeishy

چهارشنبه 15/1/1386 - 22:25

اين بار عجيب ناخواسته تو آمده‌ای
باز تويی بر فراز اين پيکر بی‌جان
ايستاده‌ای بر تکه‌های اين قلب پاره پاره و رنگ می‌پاشی به اين دريچه بی‌روح
باز منم و عذاب باران
چشمان ديوانه‌ام باز سبزی پنجره‌ات را می‌جويد و تو داد می‌زنی «هی! خوابی؟»
ويرانم انگار...
فرو ريخته‌ام آنطور که باد صدايم را نشنيد
شکسته‌ام آنطور که هيچکس شکايت نکرد
مرگ طعم مرا چشيده است
و نقطه اوج زندگی‌ام در اندوه و مه محو شد
من تو را باخته‌ام، منتظرت نبودم اما...
چقدر ضعيفم وقتی خاطراتم مرا در بر می‌گيرند
حالا دوباره آهنگ‌ها برای تو می‌خوانند
و من به پرچم در اهتزاز تو لبخند می‌زنم
هراسی نيست...
يک بار ديگر نيز می‌بخشم
اين بار نیز تکه‌ای از خودم را
برايم لالايی بخوان، دلم خواب می‌خواهد
فقط در آغوش تو