دست نوشته های تنهایی هایم

 
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٢
 

اهل تهرانم
پوستم گندمی روشن بود
زیر افتاب همین دیروز سوخت
چشمهایم مشکی است
لنز آبی دارم
موهایم پر بود
آش نذری داشتیم
کله ام روی اجاق بود که موهایم سوخت 

پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لنگ میاندازد
و چه اندازه قشنگ میمالد
شامپو مصرف كرد
كله‌اش هي كف كرد
و سپس مويش ريخت
و چه اندازه سرش براق است!

پیشه ام دلاكي‌ست
هدف من پاكي‌ست
مي‌نشيند لب سكو آرام
يك نفر با احساس
و تصور كرده، خوش پر و پاست!

شیشکی بستم و از جای پرید
پر و کرکش با هم ریخت

کودکی را دید
میدود در پی صابون و لگن
وای کودک پسر است
هی بچه. ننه ات کو ؟ برو درب بغل
گرمابه زنانه است.

اي نهان در پسِ دَر
نوبت تو کی بود؟
های برو تا ته صف


خشك آوردم، خشك!

گل سرشویم کو؟
برق حمام جرا رفت؟
سنگ پاها گم شد.         

مشتري‌هاي عزيز
لگن خاصره‌تان سالم باد!
رخت ها را نكنيد
آب‌مان بند آمد

چه کسی بود صدا زد مهدیه 
لنگهامان پس کو؟