دست نوشته های تنهایی هایم

من و خدا
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
 

نمیدانم خدا آنروز زا بر یاد می آرد؟؟

همان روزی که چون شمعی حرر از ديدگانم ريخت

همان روزي كه بت در من شكست و تكه هايش قلب پاكم ، مسخ كرد....

و من اينگونه بي تاب و پر از نفرين و آه و سوز گشتم.

نميدانم خودم آنروز را بر ياد مي آرم ؟؟؟

كه از سوز جدايي سر به دامان خدا بنهادم و

او گفت ؛ اصبر يا بني آدم....

من از آن روز تا امروز . از امروز تا فردا

همه عجز و نياز و خواهشم از او

همه در پويشم او را .

همه در خواهشم اورا

چنان گشتم كه گويا يك شدم با او

و اين بود آنچه او مي خواست.

 مهديه.