دست نوشته های تنهایی هایم

اگه ...
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
 

فرامرز گفت:«اگه یه روز غمش بیاد و دوباره منو مبتلا کنه. به دلم میگم کاری به کارش نداشته باشه . تا دردش بره تو تموم جونم بشینه و من دوباره بتونم مثل ایام قدیم براش آواز بخونم.»

من گفتم:« فرامرز... واقعا میشه واسه کسی که گوشش رو گرفته باز آواز خوند؟»

گفت:« اگه دلش رنگ اون دیاری باشه که توش دیگه هیچ وقت کسی رو تنها نذاره « آره» . آهنگ شبمون اونقدر قشنگ میشه که آواز من تو دلش صدا میکنه . اونوقت حتی اگه گوششو بگیره.دلش میشنوه و تا آخر عمر ناخواسته یار من میشه.»

گفتم :«ناخواسته؟»

گفت :« آره ... اما بعد اونقدر میخوادت که اون اسیر رویاهات میشه.امتحانش کن»

فرامرز !!!! امروز امتحانش کردم.اما من اسیر رویاهاش شدم.