دست نوشته های تنهایی هایم

وجود
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۸
 

...

نگاه خسته ام، بی آنکه دستی برای نوازشش باشد. به آسمان چشم دوخته است.

آسمانی که دیگر بارانی نیست.

اینک همه مردم از عشق فقیرترند از من.

کوچه های شهر چه مرگبار تاریکند.

و من تا ابد لمس تیغ برنده نامهربانان عشق ندبده را بر تن خویش احساس خواهم کرد

دیگر ندایی نیست که صدا کند: " مهدیه"

و مهدیه.....

چه لفظ غریبی است برای من.

من هویتم را در آخرین نفسهایم  از دست میدهم.

آخرین نفسهایم که اکنون در اخرین نوشته های تنهاییم جاری است.

کاش فقط یک بار میشد سکوت را شکست.