دست نوشته های تنهایی هایم

او مي آيد
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٦
 

ميدانم روزي خواهد آمد و من براي هميشه خيال لحظه هاي با او بودن و اهدا غرور و تنهايي را قاب خواهم گرفت ، شايد بار ديگر بتوانم براي سايه ام دليل تنهاييم را بهانه اي ديگر بياورم و ترديد سکوتم را گونه اي ديگر معنا کنم.يقين دارم که با امدنش ديگر ستاره ام در اسمان تنها نخواهد بود، مرا هجوم اقبال بار ديگر در بر خواهد گرفت و من نيز چنان خورشيد پر از حرارت خواهم شد.

قلمي خسته و يک عالم حرفهاي اشناي دور.... و بار ديگر گزينش کلمات براي بيان احساسي پر شور... نبود که ببيند و نبوده بود که باز امشب چنان هر شب قشنگترين لحظات را با او به سر برده ام. ميدانم روزي خواهد امد و اين بار قشنگترين لحظات را چنان روزهاي در ياد او بودن، در کنارش سر خواهم کرد. من امروز حضورش را در تارهاي ابريشمي معنا ميکنم و فردا و فرداها.....

حتي در آن زمان که فقر اندک اندک از انديشه و عشق آکنده ميشد و وهم حضورش از معناي غزلهاي شبانه ام، من خواسته هايم و داشته هايم را با او تقسيم کردم و اما اينک... سوگند خواهم خورد که براي هميشه رنگ سبزينه وصال را از ياد نبرم، اگر وصالي در کار باشد.

او مي آيد و با آمدنش مرا به مهماني خورشيد خواهد برد و ذوب شدن در حرارت عشق،روزي من و او ما خواهيم شد و بي پروا به سوي کمال پرواز خواهيم کرد.امروز اگر تبسمش روياي محالم بود فردا فراغش محال خواهد شد. چه بي تابم.... چه بي تابم..... همانند نفس ميخواهمش اينک. خوب ميدانم که او مشتاق تر از من است براي رسيدن هر روز.

اگر بيايد برايش هر شب، غزلهاي تنهاييم را زمزمه خواهم نمود:

"اگر امشب ز بيتابي نخوابي           دلم تا صبح در چنگال غمهاست

بخواب اي شبنم نيلوفر دل             دو چشمان تو رنگ موج درياست"

نه توهم نيست ، هر آينه که ميخواستم سوار بر اسب سفيد يا کلک عشق به سويم بيايد، همان زمان بود که ميخواستم براي هميشه روياهايم به پايان برسد و صبر لبريز شده ام به ته نشيند و اشتياق دوباره با هم بودن غوغاکند.

اما اينک.......... اينک نه کلک و نه اسب هيچ کدام را نميخواهم جز آنکه بيايد و مرا از بند اسارت زمان رها سازد و به سوي آزادي ابديت پرواز دهد.

انتظار جرم قشنگي بود ، نه... نه انکارش نميکنم. آن روز که در دادگاه عشق به جرم انتظار محکوم به اسارت در زمان شدم، خوب ميدانستم که منجي من او خواهد بود و به سويم باز خواهد گشت. امروز به او نياز دارم نه فردا..... فردا خيلي دير است. تمام آرزويم اين است که روزي در خانه ويرانه مرگ تمام بو ياو پراکنده باشد.و بغض سالها در حنجره مانده ام براي او آزاد گشته باشد، امشب طنين عطر ياس ، برايم حقيقت بازگشتش را تداعي ميکند. او مي آيد..........

 مهديه--- ۲۶ آذر