دست نوشته های تنهایی هایم

----
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

...

وقتي از سوزش درد ، با يك قرص آرام بخش شب تا صبح  لا اقل راحت ميخوابي

وقتي صبح تا شب كار ميكني و براي خريد داروهات احتياج مالي پيدا نميكني

وقتي بخاطر اينكه معلوم نيست چند روز يا چند ماه ديگه زنده اي ، مجبور ميشي مهربون و خوب باشي

وقتي صبح كه از خواي پا ميشي از اينكه زنده اي خدا رو شكر ميكني

وقتي نمازها ، قران خواندن ها ، درست بودنهات همه مرتب و سر وقت ميشه و در نتيجه آدمي ميشي كه هر روز چند قدم به خدا نزديكتر ميشي

وقتي ياد ميگيري كه به هيچي و به هيچ كسي حتي خاطره عشقهاي از دست دادت كه يك روزي برات عزيز بودن وابستگي نداشته باشي....

وقتی از اینکه رنجوندنت ناراحت نمیشی جون میدونی این نیز بگذرد.

وقتی برای امدن پایان عمرت مجبور میشی ساعت دستت ببندی و اونوقت هر کی تو خیابون پرسید ساعت چند نمیگی نمیدونم.

و وقتی......

 وقتی درد میکشی و یاد روزهای سلامتیت و جست و خیزهات میافتی و میگی جوونی یادت بخیر...

اون وقته كه ميفهمي سرطان درد بدي نيست