دست نوشته های تنهایی هایم

خدايا
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧
 

خدایا سلام

خدایا نمیدونم چرا هنوز پس از گذشت سالها ته دلم امیدوارم که اونی که همیشه دوستش داشتم رو پیشم برمیگردونی......

بهم نخندی هاااااا... فقط اونو دوست دارم...اصلا هیچ کی دیگه به دلم نمیشینه .. به دل کسی هم نمیشینم آخه.

آخه خدایا من که کسی رو جز تو ندارم... اگه از تو نخوام پس از کی بخوام.. خدایا پیش مامانم نگو..من.... من از زندگی خستم...

حوصله ندارم دیگه با سرنوشتم بجنگم..میدونم شکست میخورم آخه.

اصلا راستشو بگم. دیگه حوصله ندارم محبت کنم...

از پنجره که نگاه میکنم...... دلم هری میریزه انگار که گمشده ام همین نزدیکی هاست آره ؟؟؟؟

فقط اونو میخوام. دلم بهونشو میگیره .... اصلا میدونی چیه اینبار اینقدر دعا میخونم که دیگه خودت بگی ؛ مهدیه بسه... بعد رو کنی به فرشته هات و بگی : یارو رو به این بدید بره دیگه.... آخ جون اینجوری چقدر خوب میشه.مگه نه ؟؟؟