دست نوشته های تنهایی هایم

فال فروش
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٤
 

چه ماه سرد و تاری بود

عجب دنیای بی شرم و حیایی بود

زمستان بود و برف ..... نالان بودم و گریان

زمین یخ بسته بود از سوز سرما

آتش بود و هیزم... سخت چوب می شد مهیا کرد

زمین پوشیده بود از برف ... دلها مانده در سینه

همه سر در گریبان... دستها در جیب ... کلاه و شال و بارانی

نشسته کنج خلوت کودکی .. لرزان و گریان

داد میزد توی سرما ً فال دارم ۱۰۰ تومان  ً

کفشهایش پاره بود از بس که ره پیموده بود

رنگ برصورت نداشت

نان خشکی بی پنیر تکه سیبی صبح مانده

برق در چشمان کودک بود

قلب ها یخ بسته بود

کودک اما همچنان امید داشت.

......

ادامه را فردا مینویسم.