دست نوشته های تنهایی هایم

مرد
نویسنده : مهسا میرهاشمی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
 

اینقدر این روزا فکرم مشغول شده که یادم رفت که بقیه شعر فال فروشم رو کجا گذاشتم. دیگه هم یادم نمیاد که چی نوشته بودم. یک روز کاملش میکنم

من چقدر ایستادم. مقاومت کردم. گفتم  نمیخوام.. اما مثل اینکه نمیشه . دیگه بیشتر از این نمیشه جنگید. مامانم هم حق داره بنده خدا دلش میخواد دخترشو تو لباس عروس ببینه.اما من هیچ وقت خوشم نمیاد.صبح قبول کردم که آخر هفته بیان اما ....اما  دیشب داشتم کنار خیابان قدم میزدم . تو فکر خودم بودم یهو با صدای بوق ماشین که کنار پام ایستاده بود به خودم اومدم... نفهمیدم چی گفت ... نخواستم هم بدونم . اما برق حلقه ای که تو دستش بود چشممو گرفت.. " خانومش میدونه که او ن الان کجاست؟". " حتما خانومش الان کنار میز نهارخوری منتظرشه" " نکنه امشب سالگرد ازدواجش باشه" و .... مرد اینه،،، این...... مامان ببین راست میگم:  " من به هیچ چیز مردان اعتماد ندارم جز یکپارچگیشان در نامردی".

خشک و تر ،،، دیگه مجبوریم با هم بسوزیم .... کاشکی اون روزا برمیگشت.