باز هم شب شد و گشتم بی تاب...

باز هم کوچه و اشک و مهتاب...

باز صبر تا وقت سحر با شب تاب...

خوش به حالت « اشک» جاری می شوی

در پی راهی نمی گردی....... چرا. ؟؟؟

گر که مقصودی نداری، از چه راهی می شوی .؟؟؟

اشک خاموش ماند، چیزی نگفت

چشم من هم تا که گیرد پاسخی، دیری نخفت

 بهر اشک خود کشیدم انتظار

 ناگهان افتاد چشمم لحظه ای بر عکس یار

دیده تر شد، اشک لغزید و به مژگانها رسید

گفت:« زینجا می روم، چونکه چشمت ناز چشمانش ندید »

بعد هم بر گونه ام جاری شد و ردی کشید

 گفت:« گونه او سرخ بود، از شرم تو رنگش پرید

 لیک کس بر گونه های تو چنین رنگی ندید »

همچنان لغزید و بر لبها رسید

این چنین گفت و سپس شد ناپدید:

« بر لبت هم نیست جایم، می چکم بر عکس او...

چونکه این هم زان پری رو، یک گل بوسه نچید »

 مقصدم مقصود داشت ای ناجی از خود رها

« در پی راهی نمی گردی ....... چرا.؟؟؟ »

/ 2 نظر / 11 بازدید
سحر

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید چترها را باید بست زیر باران باید رفت،با همه مردم شهر دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست هرکجا هستم باشم ،آسمان مال من است سلام روزت قشنگ پائيزيت بخير باشه ...با يه آپ جديد با موضوع دوست دختر دوست پسر منتظر حضور گرمت هستم ..راستي با كمك بچه ها يه سري لينك جالب هم بالاي صفحه گذاشتم فكر كنم به دردت بخوره ...منتظر حضورت هستم روزخوش

bahar b- رتبه اول

سلام...نمی دونم چند وقته که سر نزدم اینجا...ولی خوشحالم که دوباره می بینمت...[گل]