من و خدا

نمیدانم خدا آنروز زا بر یاد می آرد؟؟

همان روزی که چون شمعی حرر از ديدگانم ريخت

همان روزي كه بت در من شكست و تكه هايش قلب پاكم ، مسخ كرد....

و من اينگونه بي تاب و پر از نفرين و آه و سوز گشتم.

نميدانم خودم آنروز را بر ياد مي آرم ؟؟؟

كه از سوز جدايي سر به دامان خدا بنهادم و

او گفت ؛ اصبر يا بني آدم....

من از آن روز تا امروز . از امروز تا فردا

همه عجز و نياز و خواهشم از او

همه در پويشم او را .

همه در خواهشم اورا

چنان گشتم كه گويا يك شدم با او

و اين بود آنچه او مي خواست. 01.gif

 مهديه.

/ 3 نظر / 9 بازدید
حسين

منو انتظار و کابوس تنهايي منو حس اينکه هر لحظه اينجايي دارم آينه ها رو گم ميکنم کم کم تورو هر طرف رو ميکنم ميبينم نگو از تو چشمام چيزي نميخوني تو که لحظه لحظه حالم رو ميدوني اگه اين بهارم بر نگردي خونه ديگه چيزي از من يادت نميمونه دارم از خودم با فکر تو رد ميشم دارم عاشقي رو بلد ميشم اگه اين بهارم بر نگردي خونه تو نرفتي نه تو هنوزم اينجايي

سارا

شعرت قشنگه . نكنه تو هم مثل مجنون به خدا رسيده باشي. اخي بيچاره معشوقت . دق ميكنه كه شوخي ميكنم. موفق باشي گلم. بهم سر بزن . مرسي

...

در ره عشق تو ای دوست ز پا افتادم خاک گرديدم و در پای شما افتادم منعم از عشق مکن دم به دم ای عقل سليم که دل آگاه در اين دام بلا افتادم مبارکه قشنگه