جمعه شب - ساعت ۱۲ - بعد از جشن

.

نمیدانم تو که امروز در کنار دردهایم آرمیده ای

فردا به پیشم باز خواهی گشت با مرهمی از گلهای زرد و نارنجی محبت

و تکرار الفبای دوست داشتن را خواهم شنید

نمیدانم بر دردهایم خواهی گریست؟ و با اشکهایت زخمهای دیرینه ام را شست و شو خواهی داد؟

یا آنکه خسته و بی تحمل از کنارم خواهی گذشت و دیگر باز نخواهی گشت

برایم لحظه لحظه باتو بودن  اما از تو دور بودن چنان دردناک بود که خفتنم بی تابی بود....

نمیدانم بی من پای تنهای خویش را در آن باغ رنگارنگ پر خاطره خواهی گذاشت و به گلهای مریم گوشه باغ سرخواهی زد. و به یاد من بر گلبرگهای پژمرده شان مثل آن روزها ُ بوسه ای تقدیم خواهی داشت.

فردا بر مزارم سر بزن حتی اگر بی من تنها نبودی و به جای من فریاد بزن:

«شور عشقت در دلم تا جا گرفت              روح مجنون در دلم ماوا گرفت»

/ 3 نظر / 10 بازدید
پدرام

نمی تونم علت اين همه رمانسو درک کنم.وجود نداره.

پدرام

سلام ٬ من منظور خواصی نداشتم. ولی احساسم می گفت که درصد عسق اين نوشته بالاست.همين .نمی دونم شايد چرت وپرت گفته باشم که احتمالان همينه. معذرت می خوام انگاره چند روزی حالم خوش نيست .نسبت به هرچی کلمه عشق آلرژی گرفتم.عذر می خوام بازم.

حسين

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم لبخند شیرینت را ندارم ......حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است من می مانم و یاد تو و دلی پر درد سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ... و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند نگاهت می کنم و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است تو را می خوانم :غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای