وجود

...

نگاه خسته ام، بی آنکه دستی برای نوازشش باشد. به آسمان چشم دوخته است.

آسمانی که دیگر بارانی نیست.

اینک همه مردم از عشق فقیرترند از من.

کوچه های شهر چه مرگبار تاریکند.

و من تا ابد لمس تیغ برنده نامهربانان عشق ندبده را بر تن خویش احساس خواهم کرد

دیگر ندایی نیست که صدا کند: " مهدیه"

و مهدیه.....

چه لفظ غریبی است برای من.

من هویتم را در آخرین نفسهایم  از دست میدهم.

آخرین نفسهایم که اکنون در اخرین نوشته های تنهاییم جاری است.

کاش فقط یک بار میشد سکوت را شکست.

/ 2 نظر / 9 بازدید
حسين

بودن گر بدينسان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست گر بدينسان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه يادگاري جاودانه ، برتراز بي بقاي خاك

--

سکوت شکستنی نيست. او بايد در سکوتت متولد شود.