غرور

غنچه از خواب پريد
     و گلي تازه به دنيا آمد
     خار خنديد و به گل گفت سلام
     و جوابي نشنيد
     خار رنجيد ولي هيچ نگفت
    ساعتي چند گذشت
     گل چه زيبا شده بود
     دست بي‌‌رحمي آمد نزديك
     گل سراسيمه ز وحشت افسرد
     ليك آن خار در آن دست خليد
     و گل از مرگ رهيد
    صبح فردا كه رسيد
     خار با شبنمي از خواب پريد
     گل صميمانه به او گفت سلام...

/ 5 نظر / 7 بازدید
haji

ghashang bood vali .............

ghomeishy

قشنگ بود، اين شعر رو خيلی دوست دارم هر چند برداشت من با بقيه يه خورده متفاوته. من یه خورده منفی نگاه می‌کنم می‌بينی؟ اينجا همه چيز دروغين است.. همه با استعاره حرف می‌زنند گلها از هم کپی می‌شوند آسمان آبی نيست سلام گل به خار هم دروغين است او هم اسير اين دور باطل بی‌شرمی‌ست اينجا دوست داشتن معنی بودن نمی‌دهد دوستی معنی خود را از دست داده هيچ چيز آن نيست که می‌نمايد....